تبليغاتX
صدای پای آب

صدای پای آب

باش چون آب تازه و روان که هر جا روی صفا باشدنه چون آتش که هر جا رود مایه زحمت و بلا باشد

اسطوره ای به نام زن

 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند…

 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر…

 

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به

 

داشتن چهار همسر هستی…

 

برای ازدواجش ــ درهر سنی ـ اجازه ولی لازم است

 

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی

 

 ازدواج کنی…

 

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو…

 

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی…

 

او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی…

 

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد…

 

 او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را

 

 می بینی…

 

او مادر می شود و همه جا میپرسند نام پدر….

 

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛

 

مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد…

 

و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند...

 

                                        «دکتر علی شریعتی»

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:10  توسط نگین  | 

شادمانی

 

 

ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود.

شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.

نیمه‌های شب صدای فریاد  و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و ناله‌های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می‌رسید.

مبهوت فریادها و ناله‌ها بود که شبان دست بر شانه‌اش گذاشت و گفت: این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شب‌ها ناله‌هایش را می‌شنویم. چون در بین ما نیست همین فریادها به ما می‌گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می‌شویم که نفس می‌کشد.

ناصر خسرو گفت: می‌خواهم به پیش آن مرد روم.

مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد. ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.

مرد به آن دو گفت از جان من چه می‌خواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم.

ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی. دیدن آدم‌های جدید و زندگی‌های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود...

چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.

چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. سال‌ها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت.

اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ می‌گوید: “سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان می‌کنی. به میان آدمیان رو  و  در شادمانی آنها سهیم شو. لبخند آدمیان اندیشه‎های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. ”

شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه‌ای بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند. 

 

جمله روز :   باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند.(فردریش نیچه)   

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:55  توسط نگین  | 

عظمت عشق

 

 

 

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند، شادی ، غم ، غرور،

 عشق ...

 

روزی خبر رسید جزیره به زیر آب خواهد رفت، همه ساکنین جزیره

 

 قایقهایشان را آماده کردند

 

اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون اون عاشق جزیره بود.

 

وقتی جزیرهبه زیرآب فرو می رفت عشق از )  ثروت ( که با قایق با

 

 شکوهش جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت آیا می توانم با

 

 همسفر شوم ؟  ثروت گفت: نه ، مقداری طلا و نقره داخل قایق هست و

 

 دیگر جایی برای تو وجود ندارد.

 

پس عشق از ) غرور ( که با قایقی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست ،

 

 غرور گفت: نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف

 

 شده و قایق زیبای منو هم کثیف خواهی کرد.

 

 ( غم ) در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت: اجازه بده تا با تو بیایم؟

 

 غم با صدای غم آلودی گفت:

 

آه ، عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم.

 

عشق ایبار به سراغ  ) شادی ( رفت و او را صدا زد، اما او آنقدر غرق شادی و

 

 هیجان بود که حتی صدای عشق رو نشنید.

 

آب هر لحظه بالا و بالاتر میامد. عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی

 

 سالخورده گفت: بیا عشق من تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده

 

 بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق

 

 انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خودش

 

  رفت و عشق تازه فهمید کسی که نجاتش داده چقدر بر گردنش حق دارد.

 

عشق نزد ) علم (  که مشغول حل مساله ای بر روی شن های ساحل بود

 

 رفت و از او پرسید : آن پیر مرد کیست؟

 

علم گفت: ) زمان (

 

عشق با تعجب گفت : زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟

 

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:

( تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:10  توسط نگین  | 

گاهی لیوان را زمین بگذار

 

 

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا

 

 

گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:   

 

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

 

 

 

شاگردان جواب دادند:

 

 

 

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

 

 

 

استاد گفت:

 

 

 

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من

 

 

 این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه

 

 

اتفاقی خواهد افتاد؟

 

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

 

 

 

استاد پرسید:

 

 

 

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

 

 

 

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.. 

 

 

 

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

 

 

 

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت

 

 

 فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد

 

 

 کشید و همه شاگردان خندیدند.

 

 

 

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده

 

 

 است؟

 

شاگردان جواب دادند: نه

 

 

 

 پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید

 

 

 بکنم؟

 

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

 

 

 

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

 

 

 

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

 

 

 

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.

 

 

 

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری

 

 

 نخواهید بود.

 

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که درپایان هر

 

 

 روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

 

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار

 

 

 می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:52  توسط نگین  | 

همیشه فاصله را عشق می کند تفسیر...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:32  توسط نگین  | 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:21  توسط نگین  | 

شب قدر

 
 آه دیشب خواب دیدم من عجیب         خواب دیدم یک گروه نانجیب

 

روی بال عشق را خط می زنند        هر کبوتر زاده را سر می برند

 

خواب دیدم فاطمه دخت نبی             نور چشم مصطفی ام ابی

 

چشمهایش پر ز درد و اشک بود     گونه هایش جای دست رشک بود

 

کودکی نام علی را داد زد             نام آن عشق جلی را داد زد

 

فاطمه دیگر علی را یار نیست       بهر اشکت یا علی غمخوار نیست

 

عزم هجرت کرده جان مصطفی    همسر غمخوار مولی مرتضی

 

آخرین دیدار آنها در بقیع             بعد از آن ظلم وستمهای فجیع

 

خاک هم آغوش شد با فاطمه        اشک مولا را نبودش خاتمه

 

آسمان هم سیلی ای از ابر خورد   گریه کردو آتشی را سرد برد

 

آه ،دیشب خواب دیدم من عجیب    خواب دیدم یک گروه نانجیب

 

کینه ای بر سینه خود کاشتند       تخم نفرت بر دل خود کاشتند

 

جانمازی باز در محراب بود      قاتل مولا علی در خواب بود

 

ذجه و ذکر توسل بر خدا          ذکر یا رب  یا رب و ذکر دعا

 

عرش لرزید و یاسی سبز مرد    چون علی ضربتی از ملجم نامرد خورد  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 8:37  توسط نگین  | 

گر نفس را شکستی دستت رسد به دستم!

 

 

گفتم شبی به مهدی اذن نگاه خواهم


گفتا که من هم از تو ترک گناه خواهم

 

                       

گفتم شبی به مهدی بردی دلم ز دستم


من منتظر به راهت شب تا سحر نشستم

 

                             

 گفتا چــــه کار بهتــــر از انتظار جانان


من راه وصل خود را بر روی تو نبستم

 

                          

 گفتا حجاب وصلـــــــــم باشـد هوای نفست


گر نفس را شکستی دستت رسد به دستم


 

گفتم ببخــــش جرمــــم ای رحمت الهی


شرمنده تـــــو بودم ، شرمنده تو هستم


 

گفتا هـــــزار بارت جـــرم گنـــــــاه دیدم


پرونده تـــــو دیدم چشمان خود ببستم

 


گفتا مبـــاش نومیـــد از خـــــــانه امیـــدم


من کی دل محــب شرمنــده را شکستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:9  توسط نگین  | 

من بودم و چشمان تو ...

 

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید



وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید




وقتــی زمیــن ناز تو را در آسمانـــها می کشید



وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید




من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی



چیــزی نمی دانم از این دیوانـــگی و عـاقلـــی




یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود



آن دم کـــه چشمانت مـــرا از عمق چشمانـــم ربود




وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد



آدم زمینی تـــر شــــد و عالــــم به آدم سجــــده کرد




من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی



چیــزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 10:17  توسط نگین  | 

بی جهت نیست که بهشت زیر پای این فرشته های زمینی است.

 

 

اشک رازیست،لبخند رازیست

عشق رازیست
اشک آنشب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگوئی،نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنانکه ببینی، یا چیزی چنان که بدانی
من، درد مشترکم مرا فریاد کن
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:29  توسط نگین  |